24 July по старому стилю / 6 August New Style

رنج و رنج شهید مقدس کریستینا

یادگاری 24 ژوئیه در شهر تیر [تیر در جزیره ولسن (در حال حاضر در دوکاسی توسکان) ] ، پس از آن، طبق روایت، به نظر می رسد که توسط آب فرو رفته است؛ دیگران شهر مشهور تیر را در شرق درک می کنند و باید توجه داشته باشید که یادگاری سنت تیر در جزیره ولسن (در حال حاضر در دوکاسی تسکان) ، در حال حاضر در شهر تیر قرار دارد.

مسیحیان از قدیم به ویژه در شرق احترام می گذاشتند.] یک مرد از قبیله ای بالا به نام اوروان، که به قدرت یک اِگیمون تعلق داشت، یک دختر جوان داشت که در اوایل جوانی خود خدا را آفریدگار خود آموخت؛ پس از تحمل شجاعانه بسیاری از شکنجه های شدید، او جان خود را برای او گذاشت.

هنگامی که او به دنیا آمد، پدر و مادرش نامش را کریستینا گذاشتند، که به دلیل حکمت بت پرستی آنها نبود، بلکه به پیش بینی الهی بود: این نام، به عنوان یک نوع نبوت، پیش بینی می کرد که وقتی که او به سن رسید، مسیحی، برده و عروس مسیح و یک شهید خواهد شد. هنگامی که او یازده سال را سپری کرد، زیبایی فوق العاده اش ظاهر شد و هیچ یک از دختران جوان مانند او در زیبایی نبود.

پس پدرش از نگاه مردم از او در امان داشت، و برای او در اتاقی بسیار بلند قرار داد، و برای او غلامانی از بهترین ها قرار داد، و در آنجا مجسمه های طلا و نقره ای از خدایان خود را قرار داد، و به او دستور داد که هر روز برای آن ها بخور بسوزاند و سجده کند.

من دخترم را به هیچ کس نمی دهم، اما او را به خدایانم وقف می کنم، خدایان مهربان او را بسیار دوست دارند، و اجازه دهید او برای آنها یک دختر باکره باشد، همیشه به آنها خدمت کند.

دختر کریستینا که به لطف خدا رشد کرده بود و دانشش افزایش می یافت، به دانش حقیقت می رسید. به همین ترتیب، با نگاه کردن به پنجره به آسمان و به نورهای آسمانی، از مخلوقات، خالق را می شناخت و با اطمینان از بی حسی و پوچ بودن بت های بی روح، نمی خواست سیگار بکشند و به آنها سجده کند، اما به شرق، به آسمان، به بالا نگاه می کرد، آه کشید و گریه کرد و به خودش گفت:

و خدا را پرستید که آفریدگار آسمانها و زمین است، و او را پرستش کنید تا آنکه او را بشناسید و او را بشناسد و او را بشناسد.

و چون چند روز در نماز و روزه ماند، به رحمت خدا گرفتار شد، زیرا فرشته ای از خداوند به او ظاهر شد، او را با علامت صلیب پوشانید، او را عروس مسیح نامید، او را به طور کامل در شناخت خدا راهنمایی کرد و او را از عذابی که از سوی سه عذاب کننده از او خواسته می شود، آگاه کرد.

پس از آن ظاهر شدن فرشته، آن دختر جوان روحش را تسلی داد و به خدا، نجات دهنده ی خود، که بنده اش را به واسطه ی پیام فرشته ی مقدس به سویش ملاقات کرده بود، شادمان شد. از آن زمان به بعد با گرمی بیشتری به خداوند دعا و به محبت او تسلی داد.

او به شدت نسبت به خدا حسود بود و بت های طلا و نقره ای را یک به یک گرفت و خرد کرد و آنها را پاره پاره کرد و در اواخر شب از پنجره به خیابان انداخت. صبح، گذرندگان آن طلا و نقره را جمع آوری کردند. یک روز، اگیمون اوروان، که می خواست به سوی دخترش برود و خدایان خود را پرستش کند، وارد اتاق بلند شد و بت ها را ندیده، از مسیح پرسید: <unk> خدایان کجا هستند؟

پس از آن زن خاموش شد، پس از دخترش پرسید، و دخترش به او خبر داد، و خشمگین شد و او را در گونه هایش زد، و گفت: "کجاست کار خدایان؟"

در این دوران، او با عصبانیت و خشم، تمام برده ها را با شمشیر بریده و دخترش را به شکنجه های مختلف مبتلا کرد: او را با چوب و شلاق قطع کرد و سپس به زندان انداخت. مادرش با گریه و گریه، به او شتاب کرد و او را ترغیب کرد که از خدایان پدر و مادر خود برگردد.

اما شهید مسیح نه تنها نمی خواست به حرف مادرش گوش دهد، بلکه با این کلمات خود را انکار کرد: "من را دخترت نگو. آیا نمی دانی که من نام مسیح را بر دوش می کشم، که هیچ یک از خویشاوندان من با این نام نام همراه نیست؟ من در نام و عمل دیگر از خویشاوندان شما نیستم، بلکه از مسیح هستم. من خویشاوند مسیح شدم. من پادشاه آسمان هستم، من برده و دختر او هستم. او پدر، مادر و پروردگار من است.

مادر به این ترتیب مدت طولانی گریه کرد و بدون اینکه چیزی انجام دهد، در غم و اندوه رفت. هنگامی که شب گذشت و روز فرا رسید، اوروان، که توسط شیطان شرور به خشم تحریک شده بود، احساس طبیعی عشق به دخترش را فراموش کرد، در دادگاه نشست، می خواست که کریستینا مقدس را نه به عنوان دختر خونی خود، بلکه به عنوان یک بدکار بزرگ و غریبه شکنجه کند. هنگامی که مقدس را از زندان به محل دادگاه می بردند، بسیاری از زنان او را می دیدند، می گفتند: "ای خدایا، بنده ی کریستینا، به او کمک کن، زیرا او به تو پناه برده است".

پس از آن، گوسفند مسیح در مقابل اوربان قرار گرفت، نه مانند پدرش، بلکه مانند یک حیوان شکنجه کننده و گوشت خور، و پدرش او را با حیله ای وسوسه کرد: "من از تو رحم می کنم، فرزندم، و من از تو می خواهم که به خدایان بزرگ ما نزدیک شوی و با من به آنها قربانی کنی، تا آنها تو را مورد رحمت قرار دهند و گناهت را که در برابر آنها مرتکب شده ای را ببخشند. اگر این کار را نکنی، تو دختر من نیستی و من به تو رحم نمی کنم.

"بزرگ تر از اين که من رو دخترت صدا کني، خوشحال تر ميشي" "چون تو برده شيطان هستي"

در حالی که از عصبانیت شدید شعله ور شده بود، امر کرد که دختر جوان را برهنه به شکنجه آویزان کنند، بدن پاک و پاکیزه او را با آهن تیز بشکنند و خرد کنند. و بدن تا حدی پاره شد که استخوان های برهنه به نظر می رسید.

و آن گاه که بر او آتش افکندند و او را به آتش افکندند، پس او را به آتش افکندند و او را به آتش افکندند و او را به آتش افکندند.

و در آن هنگام که مسیح مقدس در عذاب بود و خدا را جلال می داد و دعا می کرد، فرشتگان پاک در ظاهر به او ظاهر شدند و عذاب او را تسکین دادند.

اما اوربان، که نمی دانست با شهید چه کند، دستور داد که او را به زندان بیندازند، و در آنجا فرشته ی خداوند در هنگام دعا به او ظاهر شد و زخم هایش را شفا داد و او را کاملاً سالم کرد، و غذایی را که آورده بود به او داد، و شهید قدرت یافت و خدا را ستایش کرد. پس از آن پدر دستور داد که او را به دریا بیندازند، و خدمتکاران، برده ی مسیح را در قایق سوار کردند، او را از ساحل دور بردند و سنگ بزرگی را به گردنش بستند و به دریا انداختند.

فرشته خدا او را پذیرفت و سنگ را از گردنش گشود، و سنگ غرق شد، و مقدس، که توسط دستان بی جسم حمایت می شد، مانند خشکی در آب حرکت می کرد، و بحر برای او حوضچه ی تعمید مقدس بود که او به شدت مشتاق بود. ابری روشن او را پوشانید، و از بالا صدایی بود که نام تثلیث مقدس را در بالای سرش می خواند، همانطور که این مراسم تعمید مقدس می خواست، و مسیح مقدس خداوند را دید که به او ظاهر شد و سخنان پر از شادی را به او گفت.

و چون به خشكى رسيد، او را در نظر پدرش آورد. و چون ديد كه او زنده از دريا بيرون آمده است، [فرمان داد كه] او را به زندان بازگرداند، و در روز بعد به قتل رساند.

اما در آن شب خود را به طور ناگهانی از دست داد و برای همیشه از بین رفت، اما مقدس زنده ماند، و خدا را ستایش کرد. پس از مرگ ناگهانی اوروان، از طرف پادشاه، دیگری به نام دیون به جای او فرستاده شد و او را از زندانی شدن کریستینا خبر داد.

او او را از زندان بیرون آورد و پیش دادگاه خود آورد، ابتدا سعی کرد شهید را به راه کفر بکشاند؛ اما وقتی او را در ایمان مقدس بی تردید یافت، او را به مدت طولانی شکنجه کرد، به او ضربه زد، با ناخن های آهنین برش داد و به آتش افکند.

اما شهید مانند آدمنت [یعنی الماس] در پیوستن به اقرار به نام مقدس عیسی مسیح ثابت قدم بود. و بت آپولو را با دعا از بین برد، و هنگامی که بت سقوط کرد و به خاک ریخت، فرمانروای دیون نیز به زمین افتاد و مرد. شیطان که در بت زندگی می کرد، هنگامی که محل زندگی او از بین رفت، روح خدمتکار پرشور خود را برداشت و آن را با خود به جهنم انداخت، و شهید مقدس دوباره به زنجیرها و زندان رسید.

و عذرى كه دختر مسيح را در زندان نگه داشته بود، به آنها آموزش مى داد تا آن زمان كه جوليانوس، فرمانرواى شهر صور آمد.

او مقدسه را به محاکمه فراخواند و او را به عذاب های مختلف مبتلا کرد: ابتدا یک کوره عظیم را روشن کردند و سه روز آن را گرم کردند؛ سپس شهید را به آنجا انداختند و آن را بسته کردند، و پنج روز در کوره ماند، پسر مقدس کریستینا، که مانند جوانان بابل باستان توسط آتش لمس نشده بود (دانل، فصل 3) ؛ به نظر می رسد که در یک اتاق نشسته بود و خدا را ستایش می کرد.

چون فرشتگان خداوند با او بودند و کوره را آب می دادند و سرد می کردند، و با آوازش هم آواز می خواندند، تا اینکه سربازانی که در کنار کوره ایستاده بودند، صدای خوانندگان را می شنیدند. هنگامی که پنج روز بعد کوره باز شد، مکان مقدس سالم و سالم بود، و هیچ آسیبی به آتش نرسیده بود، و خدای مسیحی جلال داده شد، و شرارت بت پرستی خجالت کشید. اما هگمون، که از خشم شیطانی کور شده بود، قدرت الهی را در این مورد نمی شناخت، اما این معجزه شگفت انگیز را جادو می نامید.

و جادوگران و جادوگران را گرد آورد و به آنان دستور داد که مارها و عقابها و عقابها را به شدت به وسیله جادویشان بر او بیفکنند تا او را بکشند.

و آن زن به مارها گفت: ای مارها و مارخورها و عقربها، به نام عیسی مسیح به شما فرمان می دهم که به جای خود بروید و به کسی آسیب نرسانید. و در همان لحظه، آن مارها به هر سو پراکنده شدند.

و در آن روزها، او به رحمت خدا، مردگان را زنده کرد و خداوند را دعا کرد و او را به ایمان آورد. و نه تنها او، بلکه بسیاری از مردم نیز به خداوند ایمان آوردند.

شهید بعد از اینکه زبانش قطع شد، به وضوح صحبت کرد و زبان قطع شده را گرفت و آن را به صورت شاهزاده انداخت و به چشم او رسید. گفت: "بخور، ای بدکار، اعضای من!" و شاهزاده از این لمس زبان به چشم ها کور شد، و مقدس با قدرت بیشتری خدا را ستایش کرد، و بت ها و پرستندگان بت ها را نفرین کرد. اما هیمون، که دیگر نمی توانست سخنان توهین آمیز مسیحای مقدس را تحمل کند و از کور شدن خود عصبانی بود، دستور داد که او کشته شود.

آن گاه مقدس با نيزه های آهنین از جانب سربازان شکسته شد، و نوور پاک و شهید بزرگ مسیح، مسیح مقدس، روح پاک و پاک خود را به دست پروردگار خود سپرد. خداوند در چهره او قدرت عظیمی را نشان داد که سه شکنجه گر خشمگین نمی توانستند بر یک نوجوان غلبه کنند. یکی از نسل مسیح مقدس، جسد رنجشده او را برداشت و با شرافت دفن کرد.

همه اینها در پادشاهی رومیان و یونانی های شمال بی دین اتفاق افتاد، در پادشاهی بزرگ مسیحیان، خداوند عیسی مسیح، که به او افتخار و جلال با پدر و روح القدس، اکنون و همیشه و تا ابد، آمین.

کبوتر درخشان به تو رسيد، بال هاي طلایی داشت، و به ارتفاع آسمان پرواز کرد، اي مسیحي صادق: در اين حال جشن بزرگ تو را جشن مي گيريم، با ايمان به قلب قدرتمندت سجده مي کنيم، از آن نور به همه شفاي فراوان الهي، به روح و بدن مي رسد.