رنج و رنج های شهید های مقدس آرخلائی، فکلا و سوسانا
باکره ای که بر جهان غلبه می کند و هوس های جسمانی را مهار می کند، مادر همه ها حوا را نمی شناخت، زیرا خدا به او گفته بود: "در رنج فرزندانت را به دنیا می آوری، و آرزوی تو به شوهرت خواهد بود". (پیدایش 3:16) باکره ای که از این آزادی برخوردار است، از سالهای طولانی خشک نمی شود، بلکه همیشه زندگی باکره ها را شکوفا و تزئین می کند؛ باکره ای که عروس مسیح می شود و وارد محفل آسمانی همسرش می شود.
با این هدیه ی پاک و مقدس، باکره ی پاک، آرخلائیس مبارک، که مسیح را بیوه کرده و خود را فاتح جهان نشان داده بود، تزئین شده بود. او در یک مکان نزدیک به شهر رم، در یک صومعه ی کوچک و ناشناخته زندگی می کرد، که در آن زمان های سخت برای مسیحیان بود.
در سال 305 میلادی، یک آزار و اذیت بزرگ علیه مسیحیان در رم آغاز شد، دختر مقدس آرخلیوس، با دو خواهر خود در مسیح و همراهان خود، فکلا و سوسانا از آزار و اذیت شکنجه کنندگان نجات یافت، رم را ترک کرد و به کامپانیا فرار کرد.
در این استان ایتالیایی برای اولین بار (از قرن هشتم) شروع به ریختن زنگ ها کردند، به همین دلیل آنها در اساسنامه کلیسا به عنوان کمپان ها نامیده می شوند (پیش از این، بیلا یا تخته های آهنین استفاده می شد.) ؛ همه آنها لباس های خود را به مردان تغییر دادند، تا هیچ کس نتواند بداند که آنها دختران هستند؛ در اینجا در نزدیکی یک شهر به نام نولا [شهر نولا در جنوب کاپوی قرار داشت؛ در حال حاضر وجود دارد (در حال حاضر در استان ایتالیایی کاسرت واقع شده است) و حدود
15,000 نفر از مردم] ، دختران مقدس در یک مکان خلوت و بی خانمان زندگی می کنند، روز و شب را در دعای شدید به خدا می گذرانند، در کارهای مختلف خدا را تمرین می کنند و بیماری های بیماران را درمان می کنند، زیرا برای زندگی پاک و مقدس، آنها فضل معجزه ای از درمان بیماری ها را دریافت کردند.
آنها چهره های فروتن و ملایم داشتند و در عین حال درخشان بودند، زیرا آنها همیشه در مورد خداوند عیسی مسیح شادمان بودند؛ چشم آنها از پاکی و تقدس درخشان بود. لباس های آنها از موهای ساده و خشن بود، و ظاهر آنها بیابان و صوم بود. موهای سر آنها مانند مردان کوتاه شده بود، به طوری که بسیاری آنها را به عنوان مرد در نظر می گرفتند، نه به عنوان زن.
به تدریج مردم اطراف برای درمان و یا برای آموزش معنوی به سوی آنها جمع می شدند، زیرا علاوه بر عطای شفا، آنها توانایی آموزش الهی را نیز داشتند؛ آنها نه تنها بدن بلکه روح انسان را نیز شفا می دادند، و بسیاری را از شرارت های غیرمسلمان به مسیح تبدیل کردند؛ و شهرت آنها در سراسر کشور گسترش یافت.
خبر این دختران مقدس به فرمانده کمپانی به نام لئونتیوس نیز رسید، زیرا سربازان در بسیاری از مکان ها برای نظارت بر مسیحیان قرار داشتند؛ آنها در مورد این دختران مقدس به فرمانده اطلاع دادند. این فرمانده دستور داد که آنها را بگیرند و به شهر سالرن [شهر سالرن در کنار دریای Tirrhenian قرار دارد؛ در حال حاضر وجود دارد] بیاورند، جایی که در آن زمان مسیحیان مورد محاکمه و شکنجه قرار گرفتند. دختران مقدس گرفته شدند و به سالرن برای بازجویی آورده شدند.
آن ها فهمیدند که خداوند عیسی مسیح، دامن ناپذیری آنها، آنها را به تاج شهادت فرا می خواند تا آنها را به بهشت خود درآورد، نه تنها با پاکیزه بودن، بلکه با خون رنجش، به عنوان یک تاج قرمز.
آنها با جرأت و امید به خدا، بدون ترس پیش شکنجه کننده خود رفتند و با صدای آزاد به او تمام حقیقت خود را گفتند، اینکه چه کسانی هستند و از کجا آمده اند؛ آنها زندگی خود و ایمان مسیحی خود را پنهان نکردند، آنها این حقیقت را پنهان نکردند که آنها - دختران - به مسیح نامزد کرده اند و به او قول داده اند تا خود را تا آخر عمر پاک نگه دارند.
و لئونتیوس، که به آن ها نگاه می کرد و می دید که دختر مبارک آرخلا در سنین دیگر، در صحبت کردن، شجاع تر است، و همچنین می دانست که چهره اش به ویژه پرهیزگار بود، به او گفت: گوش کن، آرخلا! با چه حق می توانی همه مردم را، خوب و بد را به خود فرا بخوانی و به آنها تعلیم دهی که عیسی ناصری را پرستش کنند، کسی که نمی تواند خود را نجات دهد و حتی نمی تواند به دیگران کمک کند.
چطور جرأت ميکني که با حرف هاي جادويي حرف بزني و مردم رو به دروغ بخوني؟ چطور جرأت ميکني که با پوشيدن لباس مردانه، مردانه جلوي خودت رو بگيري، در حالي که در واقع يه جادوگر زشت و زشت هستي؟ احتمالا تو و اين دو دختر جادو آموخته ايدين.
من قدرت و قدرت شیطان را با قدرت مسیح سرکوب می کنم، اما من به مردم چیزهای خوب را می آموزم، به این معنی که آنها تنها خدای واقعی را می شناسند، که آسمان و زمین و دریا و همه چیز را در آنها ساخته است، و درمان همه بیماران به نام پروردگارم عیسی مسیح، تنها پسر خدا، از طریق من، بنده های او، انجام می شود. من به عنوان مرد تظاهر نمی کنم، زیرا اکنون خودم را به عنوان یک دختر و برده مسیح اعلام کرده ام. و این دو خواهر من از جوانی در خداوند در ایمان پرورش داده اند.
از خدا.
و اِگِمون گفت: "هر کس که به فرمان امپراطور اطاعت نکند، باید به مرگ محکوم شود". و او پاسخ داد: "ما پادشاه، خداوندمان عیسی مسیح را داریم، که برای او جهان و تمام آنچه در آن است، تحقیر شده است.
- خدایان ما همه چیز را در خود دارند و همه چیز را در اختیار دارند؛ آنها نام های زیادی دارند: کرونوس [کرونوس در افسانه های یونانی، پسر کوچک ترین اورانوس و گی، یکی از تیتان ها است.
او به عنوان سرپرست کشت و برداشت ها شناخته می شد و به همین دلیل با یک سنجاب در دست به تصویر کشیده می شد.] ، تریسمیگست [نام تریسمیگست به مشتری یا زئوس آموخته شد.] ، هرمز [هرمز - خدای رفاه است.] ، افرویدیت [آفرودیت یا ونرا - الهه عشق و زیبایی.] ، هرا [هرا - سرپرست ازدواج و زایمان.] ، آتن [آتن یا مینرووا - الهه حکمت.] ، دیوس [1 زئوس یا مشتری - خدای برتر دین یونانی باستان است که به عنوان پدر و مادر سایر خدایان و خدایان دیگر در نظر گرفته می شد.
که بالاتر از همه است.
این نیروهای الهی همه جهان را در خود جای داده و اداره می کنند. دخترک پاسخ داد: خدایان تو کور هستند، و کورها به آن ها می پرستند و به آن ها ایمان می آورند. هیگمون گفت: خدای تو تنها یکتاست و قادر به دفاع از خود نیست، زیرا او به صلیب کشیده شده و به سرکه نوشانده شده، و تاج خار پوشانده شده و به نيزه سوراخ شده است.
"خداوند ما این همه را برای نجات ما تحمل کرد، تا هر کس که به او ایمان آورد نابود نشود، بلکه زندگی ابدی داشته باشد. اما خدایان تو نمی بینند، نمی شنوند، نمی گویند، و به همین دلیل نمی توانند خود را یا دیگران را نجات دهند. "
خداي من، پدر، پسر و روح القدس، که تا حالا بدنم را از هر نقصي پاک نگه داشته اي، حالا که جانوران را رام کردي و به من قدرت دادي تا بر شيطاني که از جانوران تر است غلبه کنم،
هگيمون چون ديد كه مقدس از جانوران آسيب ديده است، بيشتر خشمگين شد و به سپاهيان دستور داد كه جانوران را بكشند و شهید مقدس و دوستانش را ببندند و در زندان بگذارند.
و چون نگهبانان آن نور بزرگ را در زندان ديدند، ترسيدند و گفتند: خدايى كه اين دختران شهادت مى دهند، خدايى است. و چون صبح شد، به خادمان خود گفت: آن جادوگر را كه ديروز مرا و خدايانم را به طعنه زده است نزد من بياوريد.
"ای ایمیون، من نیستم، بلکه کارهای بد تو تو را تحقیر و رسوا می کند و آتش غیر قابل خاموشی را برای تو آماده می کند، که در آن تو با خدایان خود برای همیشه عذاب خواهی شد. اگر می خواهی از عذابهای جاودانی نجات پیدا کنی، پس به سخنان دلخواه من گوش بده و توصیه های خوبم را بپذیر: به خدا پدر که تو را آفریده است، و به پسر تنها خداوند او عیسی مسیح، و به روح القدس ایمان بیاور.
فرمانده این سخنان را به عنوان مسخره و جنون تلقی کرد، و به مقدس پاسخ داد و گفت: "اگر مرا بشنوی و به خدایانم ایمان بیاورید، به ثروت و افتخار اعطا خواهید شد و در میان زنان رومی با شرافت آخر نخواهید بود. اما اگر به من گوش ندهید، شما را به زناکاران می سپارم، سپس شما را به سختی شکنجه می کنم و در نهایت شما را به مرگ دردناک می سپارم، و بدن شما را به سگ ها، حیوانات وحشی و پرندگان می دهم. "
"من از خداوندم عیسی مسیح کمک دارم، که نگهبان روح و بدن من است، و او مرا از این آلودگی که برای من آماده کرده اید، حفظ خواهد کرد، همانطور که بسیاری از دختران مقدس قبل از من را نجات داده است.
پس از آن، اگیمون دستور داد که مقدس را برهنه کنند، بدن پاکیزه او را با ابزار آهنین ببندند و به شدت کتک بزنند، و به زخم ها دستور داد که با روغن داغ و گندم آماده شده برای این کار آب دهند؛ و جسد مقدس به شدت خشک شد و تا استخوان سوخته شد. همه کسانی که آنجا بودند، در حال تماشای رنج های شهید مقدس، بسیار شگفت زده شدند و تعجب کردند که چگونه چنین یک دختر جوان ضعیف می تواند چنین شکنجه های وحشتناک را تحمل کند و زنده بماند.
و آن مقدسه که چشمان خود را به آسمان بالا برد و دستهای خود را به صورت صلیب بلند کرد، گفت: "پروردگارا، از آسمان، از ارتفاع عرش مقدس خود، به بنده وفادار خود نگاه کن، و شعله های آتش را با عطری از لطف خود خاموش کن، و بدنم را از عذابی که از طرف یک نفر به من وارد می شود، شاد ساز". همین که مقدسه این کلمات را گفت، ناگهان یک نور بر فراز سرش درخشید و صدایی شنیده شد که می گفت: "نترس، من با تو هستم".
در نزدیکی این مکان، سنگ بزرگی بود که چند نفر به سختی می توانستند آن را از جای خود بردارند؛ ایجیمون دستور داد که آن را بالا ببرند و بر قربانی بگذارند تا با آن سنگ خرد شود. هنگامی که خدمتکاران به اجرای دستور ایجیمون پرداختند، فرشته ی خداوند، که به صورت نامرئی با دختر مقدس حضور داشت، به سرعت سنگ را به طرف دیگر جابجا کرد، بنابراین او خدمتکار شکنجه را خرد کرد، اما مقدس زنده ماند و خدا را ستایش کرد و آواز خواند:
"خداوند، خدای پدران ما، مبارک باش، که کسانی را که به تو توکل می کنند نجات می دهی. " وقتی مردم این را دیدند، فریاد زدند: "خداوند مسیحا بزرگ است، که این دختر به او اعتراف می کند. " و "ایگمون گفت:" حالا با این جادوگر چه کنیم؟ او از همه درد ها عبور می کند. او را بگیرید و از شهر بیرون ببرید، و دو تا از آن دختران را که از او پیروی می کنند، همراه با او، و هر سه را با شمشیر بکشید. "
سربازان فوراً شهید مقدس ها رو گرفتند و دستشون رو به عقب بندازند و از شهر خارج کردن
چون همه به محل معین رسیدند، سربازان آماده بودند که سر شهیدهای مقدس را قطع کنند. در این لحظه آنها فرشتگان را دیدند و ترسیدند. و فرشتگان مقدس، در حال دیدن عذاب شهیدها، آماده شدند تا روح شهیدها را با جلال بگیرند. سربازان، که به نوعی حضور این فرشتگان را احساس کردند، از ترس و لرزش افتادند و انگار خود را فراموش کردند. اما مقدس آرکلایس، پس از دعا به خدا، به سربازان گفت:
"هر کاری که به شما گفته شده انجام دهید. " مردم پاسخ دادند: "نه، قربان، ما می ترسیم. " همه دختران با هم گفتند: "اگر شما این کار را نکنید، شما با ما شریک نخواهید بود. " مردم وقتی این را شنیدند، شمشیرشان را در آوردند و سرشان را بریدند.
بنابراین سه شهید مقدس - آرخلا، فکلا و سوسانا، دختران پاکیزه، شجاعت خود را انجام دادند، وارد آسمان شدند و در حال حاضر با فرشتگان به پدر، پسر و روح القدس، یکی، در تثلیث، خدای شکوهمند، که جلال برای همیشه است. آمین.
