14 May по старому стилю / 27 May New Style

زندگی پدر محترم ما سرپيون سندونيت

در مصر پیرمردی به نام "سِرَپِیُون" زندگی می کرد که لقب "سِنْدُونِیتَه" را داشت، زیرا تنها یک "سِنْدُون" را می پوشید. او از جوانی زندگی بیگانه ای داشت. او هیچ ملک و حتا کلِیّه ای نداشت. او پناهگاهی نداشت و مانند پرنده ی آسمان زندگی می کرد. هرگز به خانه نمی رفت.

او فقط یک کت کوچک می پوشید و فقط یک انجیل کوچک داشت، و سرپیان از جایی به جایی می رفت و در هر جایی که شب او می گذشت، می ماند. صبح روز بعد، او از خواب بیدار شد، در همان مکان باقی نمی ماند، بلکه دوباره به سفر خود ادامه می داد، مانند بی جسم، به همین دلیل بسیاری او را بی روح می نامیدند. او بارها در نزدیکی آن روستای ملاقات شده بود.

و او را دیدند که در کنار جاده نشسته و گریه می کرد. و از او پرسیدند: "چرا گریه می کنی، پیرمرد؟" او به کسانی که می پرسیدند گفت: "آقای من ثروت خود را به من سپرده بود، اما من آن را از دست دادم، و اکنون او می خواهد مرا مجازات کند".

چون شنیدند این جواب را، و نمی فهمیدند که چه گفته می شود، فکر کردند پیرمرد در مورد طلا صحبت می کند، بنابراین هر کس که می تواند، به او نان یا سبزیجات می داد، و می گفت: "برادر، این را بگیر، اما از ثروت که از دست داده ای غمگین مباش، زیرا خدا می تواند آن را به تو برگرداند". پیرمرد پاسخ داد: "آمین، آمین". هنگامی که سرپیون به اسکندریه آمد، او یک فقیر کاملاً لخت را ملاقات کرد، که از سرما می لرزید. و پیرمرد به خود فکر کرد.

"چرا من که خودم را بنده و وفادار به فرمان مسیح تصور می کنم، لباس می پوشم، و این فقیر که خود مسیح است، از سرما رنج می برد؟ چگونه نمی توانم از او رحم نکنم؟ اگر او را برهنه نکنم و به او اجازه ندهم که از سرما بمیره، در روز جزا به عنوان یک قاتل محکوم خواهم شد. "

پس از آن، سِرَپِیون جامه اش را در آورد و به فقیر داد، و خود را در نزدیکی آن جا نشاند، و فقط انجیل مقدس را بر سینه خود نگه داشت، که هرگز از آن جدا نشد. اتفاقی افتاد که مردی که پیرمرد را می شناخت، از اینجا می گذشت. وقتی سِرَپِیون را برهنه دید، یک گذرنده از او پرسید: "پدر سِرَپِیون! چه کسی برهنت را برهنه کرد؟" سِرَپِیون به انجیل مقدس اشاره کرد و پاسخ داد: "این برهنت را آشکار کرد".

سپس فرد مبارک مردی را دید که به خاطر بدهی به زندان برده شده بود، و از او دلسوز شد، اما چیزی برای پرداختش نداشت، و انجیل را که همراهش بود فروخت، و پول به دست آمده را پرداخت، و بدهی آن مرد را پرداخت کرد. سپس سرپیون به کلبه ای که گاهی در آن اقامت می کرد، آمد. شاگردان سرپیون، او را لخت دید، و از او پرسید: "پوشت کجاست، پدر صادق؟" پیرمرد پاسخ داد:

"من اون رو به جايي فرستادم که ما هميشه از اون خوشي مي بينيم". اون شاگرد دوباره گفت: "خبره ي کوچيک کجاست؟"

و هر روز به من می گفت: "مال خود را بفروش و به فقرا بده تا در روز قیامت پول بخری". من به او گوش دادم و به او گوش دادم.

بعد از مدتی یکی از آشنایان به کشیش یک لباس نازک و قدیمی داد تا برهنه بدن خود را بپوشاند. این پیرمرد بی زحمت، یک بار به یونان آمد و سه روز در آتن ماند. او بسیار مشتاق غذا خوردن بود، اما نمی توانست از کسی یک تکه غذا بگیرد، زیرا هیچ کس چیزی به او نمی داد، اما او چیزی برای خرید غذا نداشت.

و چهار روز بعد از آنکه در آتینس بود، سرپین ایستاد و با صدای بلند فریاد زد و گفت: "ای مردان آتینس، به من کمک کنید!"

من یه مرد مصری هستم و وقتی از کشورم بیرون آمدم، سه بار به خاطر دو قرضدارم به این کشور رفتم. دو نفر از آنها هیچ پولی نداشتند و یکی از آنها از من جدا شد و از من قرض می خواست. پسرانش به او گفتند: "این قرضدارانت چه کسانی هستند و چه کسی تو را آزار می دهد؟ به ما بگو و ما به تو کمک خواهیم کرد".

"از نوجوانیم، هوس جسم، عشق به پول و هوس به غذا، مرا آزار می داد؛ اما از این دو، از دست دادم و دیگر مرا آزار نمی داد، زیرا حس هوس جسم را احساس نمی کردم. من مال و ثروت ندارم، و گرسنگی برای غذا از دست نمی دهد. امروز چهار روز است که چیزی در دهان ندارم. بنابراین گرسنگی برای غذا از دست نمی دهد، مرا آزار می دهد و از من وظیفه معمول را می خواهد. "

و بعضي از آن فلاسفه فکر کردند که او بهشون دروغ ميگه و به او سکه ي طلايي دادند و از دور نگاهش ميکردن

پس پیرمرد به سرعت به سوی فروشندگان نان رفت و یک سکه را در مقابل آنها گذاشت، یک نان گرفت و رفت و دیگر در شهر ظاهر نشد. پس فلاسفه متوجه شدند که پیرمرد واقعاً یک مرد نیکوکار است. پس به سوی فروشندگان نان رفتند و به آنها سکه مطابق با قیمت نان که پیرمرد خریداری کرده بود دادند و سکه طلا را برای خود گرفتند.

منطقه پِلِپُنِس، در شمال با آرگولیدا و آرکادی، در شرق با دریای مِرتوا، در جنوب با لاکون یا خلیج گیفَا، در غرب با مسنیه.] ، و دریافت که یکی از شهرداران اینجا یک مَنیخیه بود [مَنیخیه بودن - دروغ آموزه های مرتد، ترکیبی از آموزه های مسیحی با اصول مذهب زرتشت است. بنیانگذار مَنیخیه بودن، مَنیس، فارسی بود. مَنیس آموخت که از قرن ها دو پادشاهی مستقل وجود دارد

انسان نیز بر اساس آموزه های مانس از ترکیب دو عنصر، نور و تاریکی تشکیل شده است و دو روح دارد، خوب و بد که همیشه در حال مبارزه با یکدیگر هستند. در زندگی مانیه ها بسیار خودداری می کردند: آنها ازدواج و روزه داری را تبلیغ می کردند.

او خود را به او به بردگی فروخت. پس از دو سال به لطف خدا، سرپیان او را متقاعد کرد که مرتد باشد، بنابراین او با کل خانواده اش به کلیسای ارتدوکس مقدس پیوست. در آن زمان همه پیرمرد را در اینجا نه به عنوان یک برده وفادار، بلکه به عنوان یک پدر بومی دوست داشتند، و او را بسیار احترام می گذاشتند، از نجات خود از مرتد بودن خوشحال بودند و خدا را ستایش می کردند. پیرمرد، در اینجا به اندازه ای که برای نجات جان آن افراد و بازگشت پول به آنها لازم می دانست، زندگی کرد.

و از آن جا رفت، و به طور معمول، از شهر و کشورهای بسیاری سفر کرد. و در مورد این پیرمرد روایت شده است که او در جوانی خود را به یک مرد یونانی به قیمت بیست سکهل نقره فروخت و پول را نگه داشت و با او زندگی کرد تا زمانی که او و کل خانواده اش را به مسیح تبدیل کرد.

پس از آن، او و همسرش و همۀ خانواده اش به خداوند ایمان آوردند.

چون خدا من به شما نجات داده است، من به شما اسرار خود را می گویم. من یک برده بودم، نه یک آزاد مصری. و من دیدم که شما گمراه شده اید و در معرض نابودی هستید، به همین دلیل من به شما رحم کردم و خودم را به شما فروختم تا شما را در راه نجات هدایت کنم. و اکنون که شما این راه را آموزش داده اید، پول خود را بازگردانید، من می روم و دیگران را نجات می دهم.

و او را برای مدت طولانی از او درخواست کردند و گفتند: ای پدر ما، ما می خواهیم تو را به عنوان پدرمان و سرورمان بشناسیم. پس اکنون بر ما فرمانروایی کن و ما غلامان تو خواهیم بود. فقط از ما جدا نشو. و آن گاه او را به این جا دلخوش نکردند. و گفتند: ای پدر بزرگ، این پول را به فقرا بده، و ما را از راه نجاتت بس است.

پس گفتند: "مال خود را به فقرا بدهید، اما من پول دیگری ندارم. " پس از آن از او خواستند که حداقل یک سال نزدشان بماند. پس از آن، او رفت.

در آنجا کشتی ای از اسکندریه یافتیم که به روم می رفت. سوار آن شدیم و از آنجا روان شدیم. آنها از او پرسیدند که آیا پول سفر را پرداخت کرده است.

پس از آن كه حدود پنجصد كيلومتر از خشكى كشتند، شامگاهان به خوردن غذا پرداختند. و روز دوم و روز سوم هم چنين كردند. پس از آن كه روز چهارم و پنجم غذا نخوردند، از او پرسيدند:

"مرد، چرا غذا نمی خوری؟" اون گفت: "چرا غذا نمی خورم، چون چیزی ندارم". و وقتی با هم صحبت کردند که چه کسی این مرد را در کشتی گرفته بود و متوجه شدند که پول سفر را پرداخت نکرده است، از او خشمگین شدند و گفتند: "چرا بدون چیزی وارد اینجا شدی؟ اینجا چه چیزی می خوری؟ برای سفر چه هزینه ای خواهی داد؟" پیرمرد به آنها گفت:

و گفتند: "اگر به ما صد تن درهم طلا می دادی که به تو برگردیم، این کار را هم نمی کردیم، وگرنه باد در حال حرکت است".

و اجازه دادند که پیرمرد به خاطر خدا در کشتی غذا بخورد.

و آن گاه که به روم آمد، از همه شهروندانی که می شنیدند که در زندگی مذهبی زندگی می کنند، بازدید کرد و با آنها صحبت کرد، و برای خود سود معنوی گرفت. برای این منظور، او ثروت معنوی جمع آوری کرد، تا برای خود میراث آسمانی را در آرامش ابدی بخرد. این ثروت را به لطف خداوند ما عیسی مسیح، که برای همیشه جلال دارد، به دست آورد. آمین.

از جمله موارد زیر: